کتاب در این دنیا نوشته جواد فاضل

درباره کتاب :

هنوز داشتند می رقصیدند ولی برای من کمی دیر شده بود. آهسته خود را به سایه کشیدم و آهسته آن جشن باشکوه را ترک گفتم.
شب قشنگی بود. شب عروسی مسعود بود. از ترس اینکه مسعود عزیز راه فرار را بروی من نبندد، ترجیح دادم که بی سر و صدا جیم شوم. نم نم باران شبانه آسفالتهای خیابان های امیریه را شسته بود. اتومبیل های چهل و نه و پنجاه، اتومبیل سوارهای خوشبخت را از خانه به مهمانی و از مهمانی به خانه می برد.
اما من پیاده بودم. تنها هم بودم. البته در این تنهایی آسوده تر بودم؛ زیرا بهتر می توانستم به شب و به باران اسفندماه و به عطر بهار و روشنایی ستارگان تهران فکر کنم…


برای دریافت کتاب های پلیسی قدیمی اینجا کلیک کنید .



ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان