دانلود کتاب زهیر نوشته پائولو کوئلیو ترجمه آرش حجازی

زهیر پائولو کوئلیو

درباره کتاب :

زَهیر (به پرتغالی: O Zahir) نام رمانی از پائولو کوئلیو است؛ نامی که خود کوئلیو از واژه عربی الظاهر اقتباس کرده بود. اما از آنجا که بار معنایی «ظاهر» فارسی با همتای عربی‌اش یکی نبود، در نهایت با مشورت نویسنده، نام کنونی زهیر بر نسخهٔ فارسی کتاب نهاده شده‌است.

نقل از علی اکبر قزوینی:

زهیر اعتراف‌نامهٔ پائولو کوئیلو است، نویسنده مشهوری که بسیاری او را یک مرشد بزرگ می‌دانند. اما خودش معتقداست که نه مرشد است و نه بزرگ و همان رنج‌ها و دغدغه‌های خوانندگانش را دارد، شاید دردآورتر. او در این رمان، ضمن اشارات فراوان به زندگی شخصی اش، داستانی بسیار شجاعانه ارائه داده، آکنده از عناصری که هر خواننده‌ای را به بازاندیشی در اعمال و عقاید و نظرات خود وامی‌دارد.

بخش هایی از کتاب :

برایم دنیایی خلق کن که وقتی احتیاج دارم بتوانم به آن پناه ببرم دنیایی که آن قدر دور نباشد که به نظر برسد مستقل از تو زندگی می کنم و آن قدر نزدیک نباشد که به نظر برسد می خواهم به دنیای تو تجاوز کنم.
بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد.
بدتر از تنهایی این است که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ اهمیتی ندارد!
شهوت نابود کردن شهوتی خلاقانه است.
بیشتر وقت ها حمله ی ما به عنوان دفاع عمل می کند.
من من نبودم هیچ کس نبودم و این به معجزه ای می مانست.
یاران می گویند:بخت با تو یار است! لیک او می فهمد بخت یعنی به اطراف نگریستن و یاران را دیدن!
آدم هر روز می تواند کار متفاوتی بکند در رستوران با شخصی که سر میز کناری نشسته حرف بزند..
سن و سال غقط می تواند از ضرباهنگ کسانی بکاهد که هرگز جرات نکرده اند با قدم های شخصی خودشان راه بروند.
پس هرچند دشوار اما باید برکات کوچک امروز را بپذیرم.
از حالتی که مرا لمس می کرد فهمیدم آن چه را نمی خواستم بفهمم و پذیرفتم آن چه را نمی توانستم بپذیرم.
رنج موقعی زاییده می شود که انتظار داریم دیگران به شکلی دوستمان بدارند که خودمان می خواهیم نه به شکلی که عشق باید متجلی بشود…آزاد و بی اختیار ما را با قدرتش هدایت کند

__

چرا که باید بی درنگ بر می گشتم به آنجا تا تاثیر منفی ای را که احتمالا بر من گذاشته بود از بین ببرم.
فقط به این خاطر که بازی اغواگری جالب ترین بازی دنیاست!
به جای پذیرفتن نیروی عشق سعی می کنیم آن را کاهش دهیم تا درجهان مطلوبمان جای بگیرد.
اگر سنگ قبری داشتم می خواستم رویش بنویسند:او زمانی مرد که هنوز زنده بود!
آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکرمی کند صورت خودش هم همان طور است.اما آن که صورتش تمیز است می بیند سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید:حتما من هم کثیفم باید خودم را تمیز کنم!
چرا مردم غمگینند؟ساده است..مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند.همه اعتقاد دارند هدف این زندگی پیروی ا ز یک برنامه است.کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامه ی خود اوست یا شخص دیگری آن را برایش ریخته.بنابراین رویاهای خودشان را از یاد می برند.
این داستان قدیمی را باید آن قدر تکرار کنیم تا دیگر برایمان مهم نباشد.
چیز مهم همیشه می ماند..آن چه می رود چیزی است که فکر می کنیم مهم است اما در واقع بی ارزش است.
یک رزم آور تمام جزییات آموخته هایش را به یاد ندارد اما در زمان موعود بلد است ضربه اش را چطور وارد کند.
دیگر آن کسی نباشید که بودید کسی بشوید که هستید.

__

غم همیشگی تجملی است که وسع ما به آن نمی رسد!
اگر کسی بتواند بی قید و شرط محبوبش را دوست بدارد عشق به خدا را نشان می دهد اگر عشق به خدا را تجلی بدهد همنوعش را دوست می دارد اگرهمنوعش را دوست بدارد خودش را هم دوست می دارد اگر خودش را دوست بدارد همه چیز بر میگردد سر جای خودش.تاریخ عوض می شود!
همیشه وادارم می کرد فکر کنم:کاش اینجا با من بود.
آن وقت می توانی سه چیز مهم را کشف کنی..اول:در لحظه ای که مردم تصمیم می گیرند با مشکلی روبه رو بشوند متوجه می شوند قابل تراز آنند که فکر می کرده اند دوم:انرژی و خرد به تمامی از منشا ناشناخته ای می آید که معمولا به آن می گوییم خدا.سوم:هیچ کس در محنت و رنج خودش تنها نیست همیشه کسی هست که مثل ما فکر می کند.
سعی کرده ام در حین عمل یاد بگیرم نه در حین فکر کردن به عمل.
چرخه ای از خوشبختی و شادی همیشه گرد کسانی باز می شود که در تماس با انرژی عشقند.
رسوم و ارزش های ما در سطح است.وقتی بتوانیم این سطح را بشکافیم خودمان را پیدا می کنیم.
اگر چیزی که خوشبختمان می کند با زندگی فعلی مان متفاوت باشد یا ناگهان عوض می شویم یا خوشبختی مان از این هم کمتر می شود پس هیچ کس نباید از خودش بپرسد چرا خوشبخت نیستم چون ویروس نابودی همه چیز در این سوال است!
نه نباید این طور فکر کنم. اگر مطابق انتظار مردم واکنش نشان بدهم برده شان می شوم.
کم کم پی می بری که گذشته پاسخ های آینده را در خودش دارد.

__

این خصوصیت هنرمندان بزرگ است که در دوران خودشان درک نمی شوند.
چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.
برای اینکه خودم را با او پیدا کنم اول باید خودم را با خودم پیدا می کردم.
غم درون آن چشم ها آن قدر بارز است که نمی توانم باورش کنم.
زهیر را می پذیرم می گذارم مرا با خود ببرد به سوی سلامت یا جنون…
به شکلی با برنامه و اسرار آمیز از دنیا عقب بکشم تا افسانه ای خلق کنم که شادی های زیادی را از من می گیرد؟
هیچکس نمی داند چرا جریان آب او را به سمت جزیره ی خاصی می کشاند و نه به سمت جزیره ای که خودش قصد کرده.
اسطوره ی مغولی چنین است:عشق در سرشت های متفاوت زاده می شود.عشق در تضاد نیرو می یابد.عشق در رویا رویی و دگردیسی دوام می یابد.
در لحظه ی شلیک گلوله ها انسان به مرز وجودش می رسد می تواند قهرمانانه ترین یا غیر انسانی ترین کار ها را بکند.

__

پی بردم اجازه ی همه کار دارم جز آن که کسی را وادار به پیروی از جنون و عطش زندگی خودم بکنم.
ازدواج می کنم با کسانی که فکر می کنم به من ثبات عاطفی می دهند اما بعد پی می برم این ثبات آرمانی خیلی کسل کننده است.
آزادی بی تعهدی نیست آزادی توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است.
اگر سعی بکنم و شکست بخورم نمی دانم بقیه ی زندگیم را چطور بگذرانم پس بهتر است با خیال این رویا زندگی کنم تا با این احتمال رو به رو شوم که ممکن است رویایم اشتباه باشد.
در رگ هایت فقط آدرنالین جریان دارد یادت رفته که در رگ های آدم فقط باید خون جریان داشته باشد!
این فکرآن قدر جنون آمیز است که تصمیم می گیرم جدی اش بگیرم!
بی شکوه و گلایه بر لحظه های دشوار غلبه کرده بی آنکه خودش را یک قربانی بداند.
چون تعصب تنها راه رهایی از تردید هایی است که همواره درکار بر انگیختن و تحریک روح انسان است.
همواره اگر به نشانه ها توجه کنید هر چه را برای گام بعد نیاز دارید خواهید آموخت.
انسان دو مشکل بزرگ دارد:اول از کجا باید شروع کند دوم کجا باید توقف کند.
می خواستم بفهمم چرا آن قدرطول کشید تصمیمی را بگیرم که همیشه جلوی چشمم منتظرم بود.

منبع بریده ها : Btaraf




 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *